تبليغاتX
دفتر خاطرات ذهن من

دفتر خاطرات ذهن من

نوشته هایی برای هیچ

پایان

این و بلاگم و خیلی دوست داشتم و دارم....اما دیگه توش راحت نیستم.....

دیگه نمیتونم افکاراما اینجا بنویسم.........دیگه دفتر خاطرات ذهن من نیست....

چون همه میتونند بخوننش..واس همین ..........فعلا خدا حافظ

+در ادامه ی مطلب یه خداحافظی مخصوص واسه کسایی که دوسشون دارم..و اگه وبلاگم نداشته

باشم بازم بهشون سر میزنم.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 آبان1389ساعت 15  توسط "م"  | 

احساس/حس زندگی

هنوزم در پی اونم  که میشه عاشقش باشم  / مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه /   شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

خدایا عشق من پاک اگرچه عشقی از خاکه /منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاکه

میگن جویننده یابنده است ولی پاهای من خسته است

من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست

<<هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم>>

<<با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم>>

<<بگه جونم نکن گریه منم اینجام بذار دستاتو تو دستام>>

<< تو احساس منو میخوای منم ای گل ترو میخوام>>

(احساس - رضا صادقی)


اگه این اهنگ و نوشتم معنیش این نیست که افسرده ام..واسم عزیز این اهنگ........

این روزا کلا سیستمم فرق کرده...تمام اهنگای گوشیم عوض شده.....شاد شده..شاد شدم...

روزای گذشته..خیلی گذشته..داره واسم تکرار میشه........

+مثل یه رویای خوش پا گرفتی تو شبام/ از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام

اه باااراان حس زندگی را در من زنده تر کن.....................

دیگه بیشتر از این نمیشه نوشت................................................................!

پ.ن:کاشکی درسی وجود نداشت ..متنفرم ازش

+من نمیدونم چرا حس میکنم این روزا احوال من بهتر شده

 فرق کرده خنده هامو گریه هام   عکس من تو اینه واضح تر شده(ا.خواجه امیری)

 

پ.ن:اینم اخرشه دیگه..عالیههههههههههههههه

+به تو پل میزنم از بهانه هامو/ از همه شبانه هامو میرسم به تو دوباره

بوی عطر تو میدن ترانه هامو/ پر اسمت میشن عاشقانه هامو

 ازگل و شعر و ستاره /  میرسم به تو دوباره 

 نیستی اما یادت اینجاست/ وقت گل کردن رویاست

به تو من میرسم از این شب نیلوفری /   به تو میرسم من از این راه خاکستری

 به تو که خاطره هامو به همیشه میبری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 18  توسط "م"  | 

پنجشنبه 6 ابان

دلم نیومد واسه امشب ننویسم.....

چه شبی بود امشب..یعنی عالیییییییییییییییی بوووووووود............امشب با ادمایی که دوسشون دارم

رفتیم کنسرت رضا صادقی..واقعا عالی بود..صدام در نمیااد

بقیه شو بعدا میگم ..فقط خواستم بدونین امشب حااال کردم اساسی.


+دلم برات تنگ شده جونم /میخوام ببینمت نمی تونم....

تو بودی  تموم هستی و مستی و راستی و تمام غصه ی من

تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورمو لب های بسته ی من

سلام سلام.....اومدم که پستم و تموم کنم......

پنجشنبه خیلی خوب بود..نمیدونم این هفته رو چه جوری تحمل کنم..نمیخوام تلقین کنم..

ولی اوایل هفته واسم مرگه.....اصلا دوسش ندارموودوست دارم زودتر ۵ شنبه جمعه بشه..

نمیدونم چرا انقدر بی قرارم..........میخوام اگه بشه درس بخونم یعنی در واقع سرمو با درس گرم کنم.

کاشکی بدونم دارم چیکار میکنم....کاشکی انقدر گیج نزنم..

گاهی انقدر اتفاقا سریع رخ میده که خودتم نمی فهمی چی شده....نمیدونم

+پنجره ی چشمای تو وقتی به چشمام وا میشه

نمیدونی توی وجودم که چه غوغایی میشه

پ.ن: <<این حس>> و اگر چه گیجم کرده ولی دوست دارم......................................!

+تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونم              عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونم

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم           نگاه دریایی تو ابیه روی اتیشم

واست دلم، واست تنم، واست تمام زندگیم       از تو دوباره من شدم ،با تو تموم شد خستگیم

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه          هم نفس قسمت من دوستت دارم یه عالمه

قشنگ ترین خاطره هام با تو از تو گفتنه              ارامش وجود من صدای تو شنفتنه

تو با منی.......................................................

+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 1  توسط "م"  | 

خاطره

چقدر این دو روز خوب بود...عالی بود......کلی خندیدم.....کاشکی تموم نمیشد

دیشب به ارزوم رسیدم تا صبح کنار ساحل بیدار نشستم و طلوع خورشید و دیدم......

کلا این دو روز حس خوبی داشتم..امیدوارم دیگه روزمرگی سراغم نیاد میخوام مثل بچه ی ادم

درس بخونم............

ادامه ی پست روز بعد........

فقط خواستم بگم مسافرتم عالی بود..پر از خاطره ی خوبه خوب..

منتظر ادامه باشید

 


اول با این شعر شروع میکنم ...هی سحر میگفتا ولی من تازی کشفیدیمش:

دلم مثل یه جعبه س/ جعبه ی پر جواهر / خونه به رنگ یاقوت/اما خوشه به ظاهر

حیف که زد و شکستش / هرکی به دستش افتاد...

دلم مثل یه باغه / باغه بهار و نارنج / واسه تنای خسته / یه جای خلوت و دنج /

حیف که تو این زمونه / عشقه که رفته از یاد....

شب تولد عشق / دلم  رو هدیه دادم / به اون که عاشقم کرد / من و داد بر باد

هدیه رو وا نکرده / پس فرستاد / حالا پس فرستاااد..همه باهم پس فرستاااااااااااااااااااااااااد

پ.ن:از یکشنبه ها متنفرررررررررررررررررررررررررررررررررم

پ.ن:چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییههههههههههههههههه؟؟؟؟

پ.ن: دوست دارم زودتر با خواهرم اینا بریم ددر عات کردم بهشون من شمااال میخوااااااااام

پ.ن:سردته؟؟؟؟؟ خاک بر سر من

این شعر و مینویسم واسه این دوروز..که همه باهاش حال کردیم و با هم خوندیم

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی  / تو سکوت منو فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی / غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درده بی حرفی داره / تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی  / تو سکوت منو فریاد منی

دستای تو خورشید ونشون میدن  / چشمای بستم و بیدار میکنند

صدای بال پرنده رو لبات /  تو گوشام دوباره تکرار میکنند

زندگی وقتی که بیزاری باشه  / روز و شبهاش همه تکراری باشه

 شاید عشق برای بعضی عاشقا  / لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه / اخرین پناه  موندن منه

واااااااااااای خدا عاشق این اهنگم

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 0  توسط "م"  | 

انگیزه

+سالها میگذرد و همچنان ذهن من درگیر خیال پاک توست

وخیال تو روح بی روح مرا صیقل میدهد................م .ه

چقدر زندگیم دچار روز مرگی شده.....نمیدونم چرا انقدر دانشگاه واسم دلگیر شده....

تا حالا هیچ درسی و گوش ندادم...هیچ استا د و درسی و دوست نداررم......اصلا حس گوش دادن ندارم.

از صبح تا عصر کلی علافم واسه ۲تا درس وقتی شروع میشه میرم میخوابم..یا در بهترین حالت

 نامه نگاری میکنم................هیچ انگیزه ای نیست...هیچ!!

انگیزه ی کوتاه مدت زیاده ..اما بلند مدت ...نه..............

دیروز دوباره یونی کسل باربود گفتم شنبه است....شنبه ها مزخرفه.....امروز دوباره دلم گرفت.

حتما امروزم چون یکشنبه است...................خب پس چه مرگمه؟؟

میدونی چی بهم میچسبه...وقتی حال ندارم و دلگیر سرمو انداختم پایین..یه اشنا اسمم و صدا کنه..

با گفتم مژده(با یه لحن مخصوص) سرمو بگیرم بالا و یه چهره ی اشنا که دوسش دارم و ببینم..

+واست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم

واسم دیره از این خلوت به شهر عشق  برگردم

تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه

دنبال یه تغییرم......یه چیزی که شادم کنه....احساس دیده نشدن بهم دست داده..........

دنبال هیجانم....دنبال ارامشم........................................

پ.ن:شاید این شمال دردی از ما دوا کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 20  توسط "م"  | 

یاد بی پایان

صورتت عکس تو البوم خیسه /دوباره خاطره تو بوسیدم/

 این سوال بی جواب رو از خودم/ تا حالا هزار دفعه پرسیدم/

 با کدوم ترانه باز جون میگیره /نبض اون حنجره ی فیروزه/

 میدونم بدون تو فردای من/ رنگ خاکستریه دیروزه/

پلکای پنجره رو وا میکنم/ تو کوچه زمزمه ی مهتابه /

همه ی پنجره ها خاموشن/ انگار این کوچه خلوت خوابه/

بی صدا اسمتو فریاد میزنم/ هق هقم هنجره مو می بنده/

دوباره دستای نا مرئی شب/ پلکای پنجره مو میبنده/

دلتنگی های تو تمامی ندارد...............یاد تو ،اسم تو پایانی ندارد...انگار تو تمام لحظه ای های

من حک شدی - بدون اینکه خودت بخوای- .

گاهی-مثل امروز- فکر میکنم من اون همه عشق و احساس و دلتنگی و چی کار کردم؟

من چه جوری طاقت اوردم؟؟چه جوری ۲ سال ندیدمت؟؟ چه جوری  صدات و نشنیدم؟؟

چه جوری خودمو زندگیمو عوض کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جالبه حتی خود عوض شدم هم بازم ترو دوست داره.

دلم برات تنگ شده......................برای تمام لحظه های بودن با تو......

و باز هم یاد تو ، تو تمام لحظه های من جاریه................و حسرت نبودن تو هیچ وقت از دلم نمیره

+با تو بودن خیلی وقته که گذشته      بی تو بودن مثل مهر سرنوشته

دیگه اسم ترو هی زمزمه کردن       واسه من نه تو، میشه ،نه فرقی داره

پ.ن:شاید وقتشه که باهات حرف بزنم....................کاشکی بدونی چقدر دوستت دارم.......

چقدر چقدر چقدر.....................اندازه ی دوست داشتنی ترین،دوست داشتنی دنیا...

به اندازه ی تمام احساس های دنیا........................حس خوبی بهم میده وقتی سراغم و میگیری

کاشکی میشد به خودم بقبولونم که تو هنوز با یادمی.........

کاشکی میشد از زندگیم باهات حرف بزنم...........

غ.ن(غم نوشت): میدونی بدترین چیز دنیا اینه که یه نفر کنارت باشه تو خودن فراریش بدی!!!!!!

+حالا هرجا که هستی باورم کن /بدون با یاد تو تنها ترینم/

هنوز زیر رگبار ترانه/کنار خاطرات تو میشینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 16  توسط "م"  | 

قدم زنون

امروز اولش اونقدرها که فکر میکردم کسل نبودم..کلا تضاد وجود داره چون هم خوابیدن و دوست دارم

هم صبح زود..خیلی قشنگ بود امروز.....۲ ترم بود کلاس صبح زود نداشتم....صبح من با اهنگ اون منم

بروبکس شروع شد...خواستم مثلا شاد شروع کنم..خب خوب بود همه چی................

میدونی کلا دوست دارم ره رفتن و اهنگ گوش دادنو..گاهی سرمو میگیرم بالا-مثل یه مرد-راه

میرم..گاهی سرمو میندازم پایین که  غم تو چشامو کسی نبینه....گاهی هم چشامو میبندم!!

+صبح خورشید امد...

دفتر مشق شبم را خط زد...پاک کن بیهوده است

اگر این خط ها را پاک کنم

جای ان ها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!

تو بگو...من کجا حق دارم

مشق هایم را                    روی کاغذ باطله با خود ببرم؟

می روم       دفتر پاک نویس بخرم

زندگی را باید      از سر سطر نوشت!!  (ق.امین پور)

پ.ن: یه ذره به وبلاگم رسیدم... وقالبشو عوض کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 14  توسط "م"  | 

بازیگر

هي بازيگر! گريه نكن! ما همه مون مثلِ هميم   صبا كه از خواب پا مي شيم نقاب به صورت مي زنيم

يكي معلم ميشه و يكي ميشه خونه به دوش      يكي ترانه ساز ميشه ،يكي ميشه غزل فروش

كهنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماست         گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداس

هر كسي هستي يه دفعه قد بكش از پشت نقاب      از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پيله ي خواب

نقشه ي يه دريچه رو ،رو ميله ي قفس بكش          براي يك بار كه شده جاي خودت نفس بكش

كاشكي ميشد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس      تنها براي يك نگاه، تنها براي يك نفس

تا كي به جاي خود ما نقاب ما حرف بزنه ؟            تا كي سكوتو رج زدن نقش نمايش منه؟ 

مي خوام همين ترانه رو، رو صحنه فرياد بزنم             نقابمو پاره كنم، جاي خودم داد بزنم
 
 


میدونی تو زندگی چیزا و کسایی هستند که به زندگی ات ارزش میدن..یه جورایی خیلی مهمن..

{اینو همینجوری گفتم}

دلم میخواد خودم باشم.....دلم میخواد درک بشم....دلم میخواد حرف های نگفته بزنم...

دلم میخواد یه کار مهم بکنم......دلم میخواد زندگیم همونجوری باشه که دوست دارم..دلم میخواد زندگی

دوستامم اونجوری باشه که دوست دارن.....دلم میخواد انگیزه پیدا کنم...دلم میخواد شاد باشم و شادی

و تو اطرافیانمم حس کنم....دلم میخواد احساس کنم همه چی اونجوریه که میخوام....

حتی دلم میخواد واسه درس خوندنم حس و حال داشته باشم.....

اه حقیقتا اصلا من نمیدونم دلم چی میخواد...................................................

 میدونم مییبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که ادمک نداره!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 21  توسط "م"  | 

و باز هم احسان

واااااای این شعر معرکه است....داره با روح و روان من بازی میکنه....

بازم احسان گل کاشت

از این زنــدگی ِ خالی    منو ببــر به اون سالی…

که تــو اسممو پرسیدی …   به روزی که منـــو دیدی !!

به پله های خاموشی      که با مــن رو به رو میشی!!

یه جور زل بزن انگاری      نمیشه چشم برداری

منـو بـبر به دنیامو !      به اون دستا که میخـوام و…

به اون شبا که خندونم ..    که تقدیرو نمیــدونـم…

از این اشکی که می لرزه    منو ببر به اون لحظه…..

به اون ترانه ی شــادی !    که تو یاد ِ من افتادی !

به احساسی که درگیره      به حرفی که نفســگـیـره !!!!

از این دنیا که بی ذوقه      منو ببر به اون موقع !              به اون موقع….

منو ببر به دنیامو !           به اون دستا که میخوام و…

به اون شبا که خندونم ..      که تقدیرو نمیدونــــم…

از این دوری ِ طولانی         منو ببر به دورانی

که هر لحظه تــو اونجایی           زیر ِ بارون ِ تنهایی !

منو ببر به اون حالت ..           همون حرفا….             همون ساعت....

به اندوه غروبی که ...به دلشوره ی خوبی که

تو چشمام خیره می مونی     به من چیزی بفهمونی!

نمدونی/احسان خواجه امیری/البوم  یک خاطره از فردا

 

پ.ن:چقدر این اهنگا هواییم کرداه این گذشته دست سرم ور نمیداره..شایدم نه

گذشته قشنگ ترین چیزی بوده که تاحالا داشتم.........................................کاشکی بودی!

خودت خواستی که من مجبور باشم        برم جایی که از تو دور باشم   

تو پای منو از قلبت بریدی      خودت خواستی که من اینجور باشم

می دیدم دارم از چشمات میفتم          مدارا کردم و چیزی نگفتم

برام بودن تو، بازی نبود و             به این بازی دلم راضی نبود و

از اول آخرش رو می دونستم        تو تونستی ولی من نتونستم

سلااام.....کجایید؟؟ خوبید؟ همه چی خوبه؟؟ ادما...بچه ها..همکارا..؟؟

میدونید فردا ۲ مهر ..یادتونه؟؟ هه چه سوال مسخره ای معلومه که نه..اما من خوب یادمه

۲ مهر ۸۷ اخرین باری که دیدمت.....روزه معارفه ی دانشگاه بود..بعد از اون اومدم پیشت..

کاشکی اون روز میدونستم اخربن باره...........................

اه بزرگوار..مهربون.....خبر داری چقدر از دور شدم.؟؟ از زمین تا اسمون!!!

خبر داری ولی هنوز اونقدر قدرت داری که اشکمو در بیاری و بخندونیم.....؟؟

کاشکی میشد فقط ۱ بار دیگه ببینمت..فقط یه بار.......بهت بگم با رفتنت چه چیزایی از زندگیم و بردی..

شادیمو...عشقو..احساسو...مژده رو............................چرا نمیتونم فراموشت کنم؟؟

چرا بازم با صدای احسان و یاد تو این اشکای لعنتی سرازیر شدن؟؟

حتی عکستم کنج اتاق داره خاک میخوره..........چرا اینجوری شد؟؟؟؟

اون همه عشق واحساس حیف نبود؟؟کسی جامو گرفته؟؟؟ کسی بیشتر از من دوستت داره؟

چرا که نه....کلی ادم هست بی ازار تر از من..بی دردسر تر از من............

کاشکی اون موقع فقط یه ذره به حرفت گوش میکردم..........این حسرت هنوزم تو زندگیمه...

اه اه اه...اکاشکی این اه ها سودی داشت....یعنی ممکنه یه لحظه بهم فکر کنی؟؟

کاشکی میتونستیم زندگی و اونجوری که میخوایم رقم بزنیم.....شایدم میتونیم و خودمون نمیدونیم

پ.ن:با تمام اینا هنوزم دستایی هستن که دستمو بگیرن..که از گذشته تاحالا تنهام نذاشته با تموم

بدی های من....کسی که تموم این لحظه های پر بغض کنارم بود..مثل امروز/تو کافه کوچه/خدایا شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 0  توسط "م"  | 

بازگشت از سفر

روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه. 

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم، همیشه یار منه. 

کاغذای خط خطی، از کنار در بازه پنجره       می پرن توی کوچه،

سرحال از اینکه آزاد شدن.،             نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداریه شب عادتمه،همدم سکوت تنهایی من         ،تیک،تیک ساعتمه...تیک،تیک ساعتمه 

حالا من موندم و یک دونه ورق، که اونم از اسم تو سیاه می شه.، 

همه چیم تو زندگی، آخرش به پای تو هدر می شه... 

چشمونم فاصله رو، از پنجره دید می زنه                     دلم اسم تو رو فریاد می زنه

درای پنجره رو تا انتها باز می کنم                              تو خیالم با تو پرواز می کنم


این شعر دقیقا وصف حال...کنار پنجره نشستن و نوشتن و خوندن و اهنگ گوش دادن.....شده عادتم!

حال و حوصله ندارم....دوست دارم برم پیاده روی هوا خیلی خوبه....دوست دارم این هوا رو..پاهام همش

یخ میزنه.......خدا این فرار از زندان و از ما نگیره که باعث سرگرمی من  شده

همیشه مسافرتای کرمانشاه بهتر از این بود...این دفعه هم کم بود هم.....همیشه عادت داشتم برم

 خونه ی داییم...واسه همین این سری جالب نبود...داییم و کم دیدم...اون موقع ها هم که دیدم ناراحت و

 خسته بود...دلم میسوزه واسش...خیلی دوسش دارم.....یه جورایی احساس میکنم همیشه

پشتمن...جفتشون...خیلی زیاد برام عزیزن...وقتی میریم بغل داییم یا دستشو میگیرم یا تو ماشینش

میریم این ور اون ور خیلی ارامش دارم.........کاشکی مشکلاتش حل شه..کاشکی بیاد تهران

چقدر دلم شمال میخواد..با دایی و خاله اینه بریم شمال..مسافرت فقط با این افراد خوش میگذره

یاد پارسال بخیر..چقدر خوب بود....تو تله کابین کلی خندیدیم..هر شب تا نصفه شب همگی یا پاستور

بازی میکردیم یا دبلانای شرطی....بعدم میرفتیم لب دریا کلی میخندیدیم و اواز میخوندیم....صبح هم با

کلی مسخره بازی بلند میشدیم...............دلم تنگ شده

این روزا فکر کردن به اینده منو فرا گرفته.......سردر گمم به نظر شما اینده مهمه یا الان؟؟؟

باید الان و واسه اینده خراب کرد یا  بیخیال اینده شد تا بیاد؟؟؟؟

نمیدونم..زیاد رو فرم نیسنم....اخلاقم سگی شده..هرکی بهم گیر بده پاچشو میگیرم

از کرمانشاه که بر میگشتیم طبق معمول همیشه یاد تو افتادم..یاد اون قدیما که وقتی برمیگشتیم به

ذوق تو میومدم...سوغاتیت(که معمولا شیرینی بود) تا خود تهران رو پام بود..میترسیدم حتی بذارم

 پشت شیشیه که مبادا خرد شه...هی جونی کجایی..پست سحر حرف دلم بود..دلم واسه ه شادی

ناشی از عشق تنگ شده.....شایدم نه ..دلم ارامش میخواد..نه شادی عشق نه غم عشق...

دلم مژده رو میخواد..مژده ی حقیقی.......دوست دارم یه سرنگ بزنم تو سرم هرچی توشه رو بکشم

 بیرون..یه چیزی تو مایه های کاری که دامبلدور باخاطراتش میکرد.......کاشکی یه جورایی راه زندگیم

روشن شه....یعنی تو این چند راهی که جلومه اونی که خوبه روشن شه..نمیدونم والا

راستی دیگه مثل قدیما وقتی میام تو فیس بوکت دلم نمیلرزه...........

به یه حقیقتی رسیدم: هر چیزی تا یه جایی ازارت میده..و بعد یهو مثل یه بادکنک میترکه..بوووووبم

میدونی چی زده به سرم..اینکه بیام از دور ببینمت...شاید عملیش کردم..کسی چه میدونه!

پ.ن:بازم خوبه دانشگاه داره باز میشه...یه ذره سرگرم میشم...

خوشحالم فردا با بچه ها میرو بیرون..خدا کنه خوش بگذره

پ.ن:کاشکی زودتر با سحر برم بیرون........مخم هوا بخوره

پ.ن:این چند روز کرمانشاه عاشق بازیه مافیا شدم..هرچند پسر خالم میگه بلد نیستی اما حال میده

پ.ن:فکر کنم وقتشه که برم ورزش....وقتشه یه تکونی به خودم بدم

پ.ن(مهم):دوست دارم هرچی میخوام اینجا بنویسم..مثل قدیما......نمیخوام واسه چیزایی که

 مینویسم توضیح بدم...بعضی وقتا چیزای که مینویسم یه حس لحظه ای اما باید نوشته بشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 0  توسط "م"  | 

blue roz

پ.ن:این عکس تموم چیزی که میخوام بگم پس نیازی به حرف نیست

پ.ن:

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش

و بیخیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن ظرف در شیر مجاور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 13  توسط "م"  | 

غ.ن

غ.ن:دیشب گفتم:

میدونی فانون زندگی من اینه:اولش همه چی خوبه....بعد عالی میشه..خیلی صمیمی..احساس

 میکنی دیگه هیچ وقت از هم جدا نمیشیم...بعد......دور میشیم.....یهو غریبه میشیم......

انگار هیچ دوستیی نبوده..و مهم تر از همه اینه که همیشه هم تقصیر منه!

الان میگم بازم تقصیر منه..نه از قصد..ندونم کاری....حماقت............

شده یه مدت نفهمی داری چی کار میکنی؟؟

غ.ن:غم از هر طرف احاطه ام کرده

غ.ن:این روزا روزای اشنای قدیمو برام تداعی کررد...همون عطر - عطر جدایی-

همون طعم  -طعم شور اشک-  همون نگرانی های دیگران.....و هموم حس پوچی و طرد شدن!

غ.ن:فقط یه سود داشتم واسم این روزا..این که برگشتم پیش خدا.....با گردن کج رفتم جلوش

 زانو زدم و اشک ریختم

غ.ن:همیشه زندگی با یه روال تکرار میشه.....شایدم زندگی من...........

کجای کار دنیام اشتباست؟؟

غ.ن: هرچی ساخته بودم..دود شد رفت هوا....کجاست اون ادم قوی؟؟؟؟ هیچی ازش نموند....

غ.ن:کمک میخوام نه از کسی...از خدا............میخوام یه ادم با ارزش دیگه رو به قیمت تجربه و

به تاوان حماقتم ازم نگیره............نمیگم نمیخوام اینجوری شه..

میگم میخوام اینجوری نشه...میخوام زندگی ام شکل گذشته های خوبو بگیره..شایدم بهتر

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 18  توسط "م"  | 

فرشته ی من

فرشته ی من نه حلقه اي بر سر داشت

,نه بال،فرشته ي من صبح زياد مي خوابيد...

عصر زياد فكر ميكرد,شب زياد ميفهميد،

فرشته من شب عجيب زيبا بود،

صبح ها دست هايش صورتي,صورتش لبخند,

نگاهش قلقلك ميداد قلبم را،

فرشته ی من,غصه هم ميخورد,

اشك هم ميريخت ,فحش هم ميداد

 اخم هم ميكرد

فرشته ی من...........

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 1  توسط "م"  | 

بی تو

دو دریچه دو نگاه دو پنجره      دو رفیق دو همنشین دو حنجره

دو مسافر تو مسیر زندگی       دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم         قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه      جز خدا هیچکی ما رو نمی بینه

دو غریبه دو تا قلب در به در       دوتا دلواپس این چشمای تر

دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چین          دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما        گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود        چشم پر حسادت زمونه بود

دو غریبه دو تا قلب در به در       دوتا دلواپس این چشمای تر

دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چین       دوتا دور افتاده ی تنها نشین

 

پ.ن:دیشبم با این اهنگ گذشت...........الحق که دیوونه کننده است.....و کاملا درست

+ نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389ساعت 19  توسط "م"  | 

چرا؟

اه کلی نوشتم بایه حرکت همش پاک شد

چرا ما ادما وقتی یه چیزی و از دست میدیم تازه قدرشو میدونیم؟؟؟ چرا ؟ منتظریم اون بره تازه

بفهمیم ..هی من چقدر دوسش داشتم......منتظریم نباشه تا بودنشو حس کنیم؟؟؟

اینارو به خودم میگم تا یه تلنگری به خود بزنم....به خودم که ................................

چرا من ادم نمیشم....؟ چند تا ادم دوست داشتنی زندگیمو باید از دست بدم تا بفهمم؟؟؟؟

دلم گرفته ..به اندازه ی تموم دنیا.....................برای تمام دوست داشتنی هایم دلم گرفته..

چرا ما فکر میکنیم ادما وظیفه دارن که با ما باشن.....وظیفه دارن که دوسمون داشته باشن؟؟؟

چرا یهو از تمام چیزای عزیز زندگیمون دور میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن:از خودم متنفرم

پ.ن:نمیذارم به این راحتی دوست داشتنی هایم را از دست بدم......نمیذارم!!!

من.................

پ.ن:دوست نداشتنم اینجا بنوسم ....اما اینجاست که حرفامو بی کم و کاست گوش میده..اینجاست

که روزی تمام خاطره های شادمو نوشتم..پس باید حماقتامو هم بدونه

پ.ن:یاد این شعر.........(الان داره تکرار میشه تو تموم لحظه هام)

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما       به کجا میری عزیزم قفس تموم دنیا 

روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری      وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت        تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هرجا باشیم شب نشینیم  دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

اخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه          تازه اون لحظه میفهمی همه اسمون غروبه

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 23  توسط "م"  |